مرضيه محمدزاده

873

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

يغماى جندقى ابو الحسن بن ابراهيم قلى يغماى جندقى ، از شاعران معروف قرن سيزدهم غزلسراى دوره‌ى قاجارى است كه به هزل سرايى شهرت فراوان دارد . يغما از مردم خور « 1 » است . سال ولادت او به درستى معلوم نيست بعضى از تذكره‌ها آن را 1190 ه . ق ذكر كرده‌اند . ابتدا به تحصيل مقدمات ادب پرداخت سپس به عراق و چند شهر در ايران سفر كرده و عاقبت به دربار محمد شاه قاجار ( 1250 - 1264 ه ) راه يافت . يغما كمتر به مديحه‌سرايى مىپرداخته و از دربار و درباريان نيز هميشه دورى جسته است . ديوانش شامل قصايد ، غزليات و مثنويها كه بارها به چاپ رسيده است و مشتمل بر مكاتيب ، مثنويات ، غزليات ، قطعات و مراثى است . در شعر و نثر زبانى ساده و روان و توانا داشت . نوحه‌ها و مصيبت نامه‌هاى دلكشى از او به جاى مانده ، يغما در هجو افراد زياده‌روى كرده است و به همين جهت هجويات نيز در ديوانش آمده است . يغما به سال 1276 ه . ق . درگذشت « 2 » . - * - حريم عصمت ، آنگه ناقه‌ى عريان سوارىها ؟ ! * نگون باد از هيون چرخ ، اين زرّين عماريها يكى چونان كه نيلوفر ، در آب از اشك ناكامى * يكى چون لاله در آذر ز داغِ سوگوارىها نه تن از تاب آسوده ، نه جان از رنج مستخلّص * نه دل از آه مستغنى ، نه چشم از اشكبارىها نه از اقبال ، پيروزى ، نه از ايام ، بهروزى * نه از اختر مددكارى ، نه از افلاك يارىها يكى چون چشم خود در خون ، ز زخم ناشكيبايى * يكى چون موى خود پيچان ، ز تاب بيقرارىها غنا : محرم ، بلا : بُرقع ، سرا : بىدر ، جفا : دربان * غذا : خون ، فرش : خاكستر ، زهى حرمت گذارىها ؟ ! يكى بيمار و در تب ، خِشت و خاكش بالش و بستر * يكى لَخت جگر بر كف پى بيماردارىها نه از تيمارِ رنج آن را تمنّاى تن آسايى * نه از آسيب بند اين را اميد رستگارىها « 3 » * * * آسمان‌سا ، عَلَم لشكر كفّار دريغ * رايت خسرو اسلام ، نگونسار دريغ بازوى چرخ قوى پنجه به يك تيغ افكند * پاى ما از طلب و دست تو از كار دريغ يك دل از چار طرف ، شش جهت و هفت سپهر * بسته بر آل محمد درِ زنهار دريغ چه كند گرنه خود آماده‌ى ميدان گردد * شاه را چون نه سپه ماند و نه سالار دريغ خاطر فاطمه غمگين طلبد هندوى چرخ * تا كند شاد ، دل هند جگرخوار دريغ * * * زهى از دست سوگت ، چاك تا دامن گريبانها * ز آب ديده ، از سوداى لعلت دجله دامانها چه حسنى تشنه لب ؟ از خاك هان برخيز تا بينى * به هرسو موج زن ، صد دجله از سيلاب مژگانها

--> ( 1 ) - خور : بخش جندق بيانانك در كوير مركزى ايران . ( 2 ) - فرهنگ معين . گنجينه نياكان ؛ ص 963 . ( 3 ) - تجلى عشق در حماسه عاشورا ؛ ص 288 .